خرید بک لینک

داره بارون میاد... یک بارون پاییزی در آخرای عمر شهریور95، خوبه نه؟ این بارون با اون بارون زمستونی فرق داره، مگه نه؟ یادت هست اصلا؟!

گمان نکنم یادت بیاد ولی من همه اش یادم هست، همه ی همه حرفهایت.

زمستون بود... بارونی بود... فکرش را بکن هم زمستان باشد، هم باران باشد، هم تو باشی. گفتم: « زمستون دوست دارم، بارون هم خیلی دوست دارم» گفتی: «من هم» گفتی: «ولی کار ما را لنگ می کند»

می دانی تو همیشه خدا فکرت با پول هست، اصلا برایت مهم نبود، من هستم یا نه، بارون هست یا نه، زمستون هست یا نه. هیچ مهم نبود.

الان هم که داره بارون میاد یا از خستگی کاری خوابیدی یا تازه از خواب بیدار شدی و گرم صحبتی! نه با بارون یک دفعه ای آخر پاییز کاری داری و مثل من سر ذوق میای! نه یاد من میوفتی که چقدر بارون دوست دارم.

باید قبل ترها، خیلی قبل ترها، وقتی کم سن و سال تر بودم، بیشتر میشناختمت که هیچ حسی نداری،

هیچ حسی به بارون نداری... هیچ حسی به من نداری... هیچ وقت هم نداشته ای.

برچسب: آمپول زدن,آمپول نوروبیون,آمپول زدن تینا,آمپول زدن به,آمپول زدن به دختر,آمپول بتامتازون,آمپول به انگلیسی,آمپول دگزامتازون,آمپول زدن به انگلیسی,آمپول متوکاربامول, نویسنده: سارا باقریان تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 22:11

صفحه بندی